داستان عاشقانه ی شادی

:: داستان عاشقانه ی شادی


پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .

ادامه مطلب
منبع : داستان عاشقانه و غمگینداستان عاشقانه ی شادی
برچسب ها :

داستان عاشقانه سینا و زهرا

:: داستان عاشقانه سینا و زهرا

سلام من سینا هستم یه پسر جنوبی دوست ندارم هویتم مجهول بمونه

من یه پسر تقریبا پولدار جنوبی هستم حالا میخوام داستان زندگیمو براتون

بگم من پسری بودم فوق العاده مغرور چون بخاطر وضعیت اقتصادی که

داشتیم باعث شده بود بیش از حد مغرور بشم و از بچگی همینطور بار

اومده بودم مغرور و لجباز هیچوقت تو زندگیم فک نمی کردم عاشق بشم

چون اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم و اینا رو یه مشت خرافات میدونستم

فک میکردم اصلا عشق واقعی وجود نداره یه روز صبح زود از خواب پا شدم

و داشتم خودمو آماده میکردم برم دانشگاه که 

ادامه مطلب
منبع : داستان عاشقانه و غمگینداستان عاشقانه سینا و زهرا
برچسب ها : مغرور ,سینا ,داستان ,عاشقانه سینا ,داستان عاشقانه

داستان عاشقانه ماریا وحسین

:: داستان عاشقانه ماریا وحسین

سال سوم راهنمایی بودم شاگرد اول کلاس توی یه محله ای زندگی میکردم

 که همه همدیگه رو میشناختن.پدربزرگم یه مغازه ی کوچیک داشت من غروبا

 میرفتم پیشش.جوونای محل اکثرا تو کوچه میومدن.چند روزی میشد هربار که

میرفتم دم مغازه چشام ب یه آقا پسری میفتاد که خیلی قیافه آرومی داشت

ازش خوشم اومده بود اما نمیشناختمش دیگه دلو زدم ب دریا و از پدربزرگم

پرسیدم که اون کیه؟اونم گفت اسمش حسین.وضع مالی خوبی ندارن و...

ادامه مطلب
منبع : داستان عاشقانه و غمگینداستان عاشقانه ماریا وحسین
برچسب ها :

داستان جالب و واقعی عشق غم انگیز

:: داستان جالب و واقعی عشق غم انگیز

این داستان رو خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ولی فرصتش پیش نمیومد.ماجرای این داستان کاملا واقعیه و درسال ۸۰اتفاق افتاده منتهی اسامی رو تغییردادم .این ماجرای واقعی یک عشق است که بدلیل کم توجهی و تعیین معیارهای غلط باپیشمانی همراه شد.ماجرایی که شاید هیچ وقت از ذهن بازیگران آن پاک نشود

ادامه مطلب
منبع : داستان عاشقانه و غمگینداستان جالب و واقعی عشق غم انگیز
برچسب ها : داستان

داستان عاشقانه

:: داستان عاشقانه

زن نفس عمیقی کشید و پیروزمندانه، مثل اینکه پی به پاسخ معمایی برده باشد نام نامزدش را صدا کرد. داستان لطیفش را چند بار دگر روی آن دستهای زمخت کشید و نام نامزدش را به زبان آورد اما همچنان هیچ جوابی نشنید. کمکم گونه هایش از حرارت آن دست های غریبه داغ تر و داغ تر می شد، انگار می توانست ببیند که چگونه پیشانی عرق کرده اش سرخ تر و سرخ تر می شود.

پلکهایش به هم فشرده می شد. سعی می کرد دستها را از چشمانش جدا کند اما نمی توانست. انگار هنوز صاحب این انگشتان پهن و چندشناک که روی گونوانش چم بره زده بودند مصر بود زن جوان ماهیتش را حدس بزند. چشمانش را به سختی گشود، از لای درز انگشتان به هم تنیده دریاچه و اطرافش قطعه قطعه شده بود. توی زندانی افتاده بود و شکنجه می شد.

سعی کرد بر همه چیز مسلط باشد نمی خواست خود را ببازد نامزدش همین اطرف دنبال هیزم می گشت تا آتشی به پا کنند. اگر فریاد می زد حتما صدایش را می شنید. این بار جسورانه انگشتانش را در امتداد دستهایی که دور چشمانش حلقه شده بود بالا برد، اما هرآنچه از آن انگشتان و مچ و ساعد می یافت بیشتر بر وحشتش می افزود.

چند بار دیگر از نامزدش خواست بس کند و تاکید کرد او را شناخته. اما گویی این دستها بر بالین چشمانش جا خوش کرده بودند و قصد جنبیدن نداشتند. هرچه سعی کرد صدایی از پشت سر تشخیص نداد تا در شناسایی مرد غریبه کمکش کند. دهانش خشک شده بود و قلب در چشمانش می تپید. کمکم از این شوخی زننده متنفّر می شد، تقلا کرد و سعی می کرد خود را از این چنگال شوم رها سازد.

ادامه مطلب
منبع : داستان عاشقانه و غمگینداستان عاشقانه
برچسب ها : چشمانش ,نامزدش ,انگشتان

عروسی لیلا و محمود

:: عروسی لیلا و محمود

روز عروسی فرا رسیده بود. لیلا با اشتیاق از خواب بیدار شده بود و بی صبرانه منتظر سمیه بود تا به کمک او خودش را برای عروسی آماده کند .او خواهری نداشت و در آن روز قرار بود سمیه دوست صمیمیش که از خواهر هم به او نزدیکتر بودهمراهش باشد.

ادامه مطلب
منبع : داستان عاشقانه و غمگینعروسی لیلا و محمود
برچسب ها : عروسی

2داستان عاشقانه

:: 2داستان عاشقانه

داستان عاشقانه : پنج و ده دقیقه

خیلی مشتاق دیدارش بودم. روی صندلی سرد پارک نشسته بودم و کلاغ های سیاه باغ را در پاییزی ترین روز عمرم می شمردم تا بیاید. سنگی به طرفشان پرتاب کردم کمی دورتر رفتند اما باز آمدند به سمتم! ساعت از وقت آمدنش گذشت اما نیامد . نگران، ناراحت، عصبانی و کلافه شده بودم. شاخه گلی که در دستم بود کم کم داشت می پژمرد!

ادامه مطلب
منبع : داستان عاشقانه و غمگین2داستان عاشقانه
برچسب ها :